سلام
اميدوارم حال شما خوب باشه. بله با شما هستم كه الان دارين
مطالب اين وبلاگ رو نگاه مي كنيد.
مي خوام شما رو ببرم به دنيا خودم.
مي خوام قفل دلم رو باز كنم و داخلشو باهم به نظاره بنشينيم.
فكر مي كنم نه مطمئنم كه يك چيزايي
پيدا مي شه كه براتون جذاب و مفيد باشه.
مي خوام از چيزهايي حرف بزنم كه فقط خدا ميدونه.
هميشه به اون گفتم مخصوصا اينكه
وقتيكه كنار خونش رفتم .اون لحظه
هرگز از يادم نميره.وقتي با لباسه احرام بيرون حرم نشته
بوديم و مدير كاروان مي گفت وقتي وارد
حرم مي شيد تا لحظه ايكه به صحن اصلي
ميرسيد چشاتونو به زمين پايين پاتون بدوزيدوقتيكه رسيديم
داخل صحن من بهتون ميگم بعد مي تونيد سر
تونو بالا بياريدو نگاه كنيد به خانه معبود خودتون ....
آره راه افتاديم به سمت خانه يار . من فقط سنگهاي كفپوش رو
مي ديدم .از چند پله بالا رفتيم
بعد از كنار چند ستون رد سديم و
سپس از چند پله پايين رفته وناگهان مدير كاروان گفت باستيد
و نگاه گنيدآره سرم رو بالا آوردم ديدم
خانه معبودم رو .چنا عظمتي در آن لحظه روبرو
وجود من شكل گرفته بود كه نا خداگاه سر تعظيم پيش خالقم
بر زمين نهادم و گريستم و...........
الانهم كه مي نويسم اشك در چشمانم حلقه زده و
به ياد اون لحظه با شكوه ميا فتم .